|
BeTu Argez Namekham Chishmonam Dunyara Bubina کلاس عشق ما دفتر ندارد شراب عاشقي ساغر ندارد به او گفتم که ليلی تو هستم هنوز آن بي وفا باور ندارد
عزيزم مرغ دلم امروز باز هوای تو کرد وعاشقانه سوی تو پرواز مي كند ! ای کاش میتوانستم تمنایت را درون سینه پنهان کنم .... ای کاش میتوانستم آن گوشه قلبم که ترا سخت پرستش میکنه آتش بزنم تا همرای آن دیوان خاطرات تو بسوزد ... آما افسوس جز اینکه ترا دوست ادشته باشم چیزی کرده نمیتوانم اول به نام عشق، دوم به نام تو، سوم به یاد مرگ. بر لوح شیشه ای قلبت بنویس: یا تو و عشق، یا من و مرگ حسرت چشم سیاه تو گرفتارم کرد عاقبت عشق تو از مدرسه بیزارم کرد گر چه از دوری این فاصله ها مایوسم خوشگلي بانمکي يک رخ زيبا داري بي جهت نيست که در کنج دلم جا داري من ندانم كه كیم من فقط می دانم كه تویی شارو بیت و غزل زندگی ام دل به دلداران سپردن کارهر دلدار نيست من بهتو جان مي سپارم دل که قابل دار نيست تا کسی رخ ننماید ز کسی دل نبرد دلبر ما دل ما برد و به ما رخ ننمود دفتري که بسته شد بازش نکنيد دلي که شکسته شد نازش نکنيد ز مرگم هيچ نمي ترسم اگر دنيا سرم ريزد از اين ترسم كه بعد از من محمدم را ديگري بوسد در گلستان خیالم ندهد هیچ گلی بوی تورا تو گل ناز منی از دور می بوسم تورا... ترک دنيا کردم ترک جان هم مي کنم غير عشقت هر چه گويي ترک ان هم مي کنم پروانه نميميرد تا بال به تن دارد اين سينه نمي ميرد تا عشق محمد دارد. شمع من امشب زیارت می کند پروانه را در شكست جام دل هيچ احتياج سنگ نيست اين شقايق را نگاهي سرد پرپر مي كند دوست دارم شمع باشم تا که خود تنها بسوزم بر سر بالینت امشب از غم فردا بسوزم باخود عهد کردم اگر توراديدم بگويم ازتو دلگيرم
ولي باز تورا ديدم و گفتم بي تو مي ميرم دل به دلداران سپردن کارهر دلدار نيست. من بهتو جان مي سپارم دل که قابل دار نيست دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد !! من از نازت خریدارم نهایت قیمتش جانم تو هم ای نازنین یارم به لبخندی بکن شادم گل در باغ میروید عشق در دل گل را باغبان میپرورد عشق را دو دل مرا دردي است اندر دل ، اگر گويم زبان سوزد و گر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوانم سوزد با غمت اي آشنا هر شب هم آغوشم مكن هر چه خواهي بكن اما فراموشم مكن شمع سوزان تو ام اینگونه خاموشم نکن در کناورت نیستم اما فراموشم نکن نوای عاشقان در بی نوایست دوام عاشقان در جدایست ترکی عشقم گر کنی ترک دیدارت کنم انقدر دیلت بیهازارم اخر بیمارت کنم قربانی گلی سرخ که یاری می کند لنت به گلی زرد که جدای می کند باگریه هایم ای دوست اسم تو را نوشتم جایت چقدر خالیست در عشق وسرنوشتم ملت عشق از همه دین ها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم ولی در عشق تو دریایی از دل کم میارم
دلم واست تنگ است .... نامرد دلم براي آن نگاه هاي عاشقانه ات ، آن حرفهاي صادقانه ات ، آن درد دلهاي شيرينت ، آن اشكهاي رنگينت تنگ شده است عزيزم .كاش بودي و اين دستان سردم را در دستان گرمت ميگذاشتي مرا آرام ميكردي!كاش بودي و ميديدي زندگي ام بدون تو بي رنگ و روست ، بي عطر و بوست دلم براي تو تنگ است عزيزم…كاش مي توانستيم دوباره پرواز كنيم به باغ خاطره ها! در ميان اين همه عاشقان در بام شهر عشق . يادش بخير ، زماني اين خاطره هايمان رو مرور ميكنم اشك از چشمانم سرازير مي شود ! فراموش نخواهم كرد هيچيك از اين خاطره هاي شيرين را. كجايي كه دلم هوايت را كرده است بيا و به فرياد بي صداي دل عاشقم برس.روياهايم را با حضور دوباره ات در كنارم زنده كن عزيزم.دلم تنگ است عزيزم. آنقدر دلم تنگ است كه ديدن تو برايم تبديل به يك آرزوي بزرگ شده است .بيا و شهر عشق را با حضورت نوراني و روشن كن .بيا و با حضورت در كنارم در دلم غوغايي دوباره بر پا كن.بيا و دوباره از بالاي اين باغ خاطره ها با همين چشمهاي زيبايت شهر را نوراني و روشن كن و با نگاهت جشن پر از روشنايي را در شهر برپا كن.اينجا بدون تو بي رنگ و روست ، بي عطر و بوست ، اينجا بدون تو هواي دلم هميشه ابري است آسمان چشمانم هميشه باراني است.دلم تنگ است عزيزم دلم براي پرسه بهاري و پر از عشقمان در سرزمين عاشقان تنگ است! دلم تنگ است براي صداي قدمهايت ، راه رفتن در كنارت ، دست گذاشتن در دستانت ، نگاه به چشمانت ، بوسه بر لبانت دلم تنگ است عزيز ، بيا تا دلم به درد نيامده است ،بيا تا با هم دوباره در بالاترين نقطه شهر ، در اين قله اي كه همه عاشقند ، جايي كه به ستاره ها و مهتاب نزديكتريم برويم ، تا برايت هر ستاره اي كه دوست داري از آسمان زندگي بچينم و به قلب مهربانت هديه دهم عزيزم!بيا و با آمدنت مهتاب را با شبهاي شهرمان آشتي بده !بيا تا پروازي عاشقانه در ميان اين همه كبوتران عاشق داشته باشيم ، و ما در ميان اين همه كبوتر عاشق مرغ عشقهايي باشيم كه هيچگاه از هم جدا نخواهيم شد
سكوتم صداي تو... هوايم هواي تو... دلتنگيم براي تو... تنهاييم بياد تو... زندگيم فداي تو... براي عشق تو در قلبم سه کوه ساختم اولي کوه وفا دومي کوه صداقت سومي کوهي که هر وقت بهم گفتي دوست ندارم از اون بندازمت پايين اگر بگويم وجودت گرمي بخش زندگيم نيست دروغ گفتهام، اما چگونه ميتوانم اينطور آرام و صبور به انتظارت بنشينم وقتي نميدانم پس از طلوع آفتاب کدامين روز به ديدارم خواهي آمد؟ نميدانم چه کسي بر پيشاني من واژه انتظار را نوشته است که اينگونه بايد تاوان اين پيشاني نوشت شوم را پس بدهم؛ خاموش باشم و دم نزنم و براي گشايش کارهايم فقط دست به دعا ببرم. نميدانم کدام طلسم را به تقديرم بستهاند و کداميک از خدايان شوم زندگيم را نفرين کردهاند که دشمنانم را شاد و مي خوار ميبينم و خودم را اينسان حقير و بي مقدار!! با دنيايي آرزوي بر باد رفته؛ به اميدي که روزي دري به روي روزگار سياهم گشوده شود....! با تو سخن ميگويم. تو را که رنگ زندگي خطابت ميکنم. قرار بود به زندگيم رنگ سپيد بزني اما اکنون چشمانم جز سياهي مقابل خود نميبيند. جسارت دستانت کو که روز نخست با من از سپيدي سخن گفت و به شبهايم نويد خورشيد داد؟ اگر بگويم بي تو شاد زندگي ميکنم دروغ گفتهام، اما اينسان که خودت را باختهاي، نميتواني شادي را برايم به ارمغان بياوري. وجودت را مثل روزهاي گذشته برايم شعله ور کن تا از حرارت قلبت آتش بگيرم و خاکستر شوم. به زندگيم رنگ طراوت بزن.... سپيدم کن...
شايد یک كسي شبها براي ارزوی دیدن تو خواب تورو ببينت به خدا التماس مي كنه شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه ، مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ، ولي تو اون رو نمي بيني و اون منم نیلوفر تو نگاهي كردي و از خود نگرانم كردي به اميد نگاهت ايستادن من زاده شبهای پر از کابوسم با این همه درد از خودم مایوسم ای عشق اگر تو هم به دادم نرسی در پیله تنهایی خود می پوسم بکش دل را شهامت کن مرا از قصه راحت کن عا شقم سر مست و بی پروا منم بی خبر از خیش و از دنیا منم پس که با جان و دلم آمیختی درون سينه آهي سرد دارم رخي پژمرده ،رنگي زرد دارم ندانم عاشقم ؟مستم؟چه هستم؟ همي دانم دلي پر درد دارم فدایت ای گل زیبای هستی نه سرو و نه باغ و نه چمن می خواهم نه لاله نه گل نه نسترن می خواهم خواهم ز خدای خویش کنجی خلوت من باشم و آن کسی که من می خواهم زندگي زيباست زشتيهاي آن تقصير ماست در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست زندگي آب رواني است روان ميگذرد.. آنچه تقدير من و توست همان ميگذرد گر دلي دارم بدان در دست توست گر تني دارم بدان سر مست توست دل نگيرم از توچون دل هم هم مست توست ترسم که شبی در غم جان گاه بمیرم این دل رسوای من از هردل ها رسواتر است در هجوم هجرت و دوری من از عشق خود این دل غمدیده ام از شیر بی پرواتر است درراه عشق تو٬چشمان من پر از اشک است حالـم ز روز پیش ٬ هـر روز بدتر است هر جا نشستم و ٬ من از تـو دم زدم |